نصف آش رو خورده ، بهم می گه بستی ام رو می خوام بخورم ، اجازه می دم ، می گه بستنی موبایلی دوست دارم ، بهش می گم برات می خرم ، می گه آش زیاده (یعنی زیاد آوردی واسم) می گم خودم می خورم تا تپل بشم . چپ چپ نگاهم می کنه ، تو تپل نمی شی چاق و گنده می شی .
بعد از خوردن آش و بستی می گه ، مانی کف دستت درد نکنه .
حرفی می زنه و من اخم می کنم ، می خنده ، نمی دونه چطور دلم رو بدست بیاره ، لوس بازی می کنه ، بهش می گم وقتی کسی کار بدی انجام می ده باید عذر خواهی کنه .
زیر لب می گه ، معذرت تو دهنم نیست.
سرما خورده بود ، تیپ می زنه ، یه شلوارک کوتاه و آستین کوتاه . بهش می گم مریضی ات بدتر می شه ها . چیزی نمی گه ،
مامان به سفارش اهورا کباب درست می کنه توی پله اضطراری یه باربیکیو واسه خودش ردیف کرده توپ ، هوا هنوز سوز داشت ، بهش می گم اهورا تو نرو بیرون ، می گه من مریضم باید پیش مامان جون باشم .
مطالب بالا در گذشته ای (2-3 ماه پیش) نه چندان دور اتفاق افتاده بودند.
یه مدته از شلوارک پوشیدن خجالت می کشه ، به خصوص وقتی می خواد بره خونه بازی ، اگر شلوارک بپوشم پاش ، یا می ره یه گوشه قایم می شه یا می شینه پای اکس باکس ، دیشب قرار بود با مامان برم عیادت پدر بزرگ بچه ها ، ابوالفضل رفته بود باشگاه ، وقتی به اهورا گفتم میای یا می ری خونه بازی گفت نه می خوام برم خونه بازی . اما وقتی متوجه شد که شلوارش کثیفه با ناراحتی گفت نه می خوام بیام خونه باباجون . از غمش دلم گرفت . همون شلوار لک دار رو پوشیدم پاش گفتم حالا چی . خوشجال گفت من می رم خونه بازی بعد بیا دنبالم.
می رم توی اتاق لباس عوض می کنم حوصله لباس مباس ندارم یکی از مانتوهای اداری رو بر می دارم و بی حوصله می پوشم ، اولین باره که با لباس سرکار می رم بیرون ، اهورا با لبخند بهم می گه مانی چه خوشتیپ شدی ها . نمی دونم از ته دل می گه یا به خاطر اینکه بهش شلوار دارم بپوشه.
نمی دونم چکارش کنم .
بهش می گم بیا با هم حرف بزنیم ، می شینه روبروم ، می گم چرا از شلوارک بدت می یاد . می گه نمی دونم . باید فکر کنم در موردش.
بهش می گم اهورا شبه بیا برو جیش کن نریزی تو خودت . با تعصب می گه : من شلوارم رو در میارم دمپایی می پوشم چراغ رو روشن می کنم ، می رم توالت ، جبش می کنم تو سوراخ (آناتومی جیش کردن )
قبل از عید خرید نکرده بودم ، می خواستم تا آخرین میوه هم خورده بشه بعد خرید کلی انجام شه.
اولین باره که یک چنین تصمیمی گرفتمه ، اهورا در خچال رو باز می کنه و اندوهناک به مامان می گه ، مامان ببین چیزی نداریم ، یخچال پر خالیه . (یعنی زیادی خالیه)
بعد با خودش می گه : بستنی نداریم ، تعذیه (تغذیه ) برا ی خونه بازی چی ببرم.
و اما ابوالفضل زن حامله رو می بینه که داره درد می کشه ، از ته دل می گه خدا رو شکر دختر نشدم ، حوصله حاملگی رو ندارم . 
.:. ادامه مطلب .:.



