ابوالفضل و اهورا

كودكانه ها


 
۱۳٩۱/۱/٢٩ ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ

نصف آش رو خورده ، بهم می گه بستی ام رو می خوام بخورم ، اجازه می دم ، می گه بستنی موبایلی دوست دارم ، بهش می گم برات می خرم ، می گه آش زیاده (یعنی زیاد آوردی واسم) می گم خودم می خورم تا تپل بشم . چپ چپ نگاهم می کنه ، تو تپل نمی شی چاق و گنده می شی .تعجب

بعد از خوردن آش و بستی می گه ، مانی کف دستت درد نکنه .

حرفی می زنه و من اخم می کنم ، می خنده ، نمی دونه چطور دلم رو بدست بیاره ، لوس بازی می کنه ، بهش می گم وقتی کسی کار بدی انجام می ده باید عذر خواهی کنه .

زیر لب می گه ، معذرت تو دهنم نیست.

سرما خورده بود ، تیپ می زنه ، یه شلوارک کوتاه و آستین کوتاه . بهش می گم مریضی ات بدتر می شه ها . چیزی نمی گه ،

مامان به سفارش اهورا کباب درست می کنه توی پله اضطراری یه باربیکیو واسه خودش ردیف کرده توپ ، هوا هنوز سوز داشت ، بهش می گم اهورا تو نرو بیرون ، می گه من مریضم باید پیش مامان جون باشم .

مطالب بالا در گذشته ای (2-3 ماه پیش) نه چندان دور اتفاق افتاده بودند.

 یه مدته از شلوارک پوشیدن خجالت می کشه ، به خصوص وقتی می خواد بره خونه بازی ، اگر شلوارک بپوشم پاش ، یا می ره یه گوشه قایم می شه یا می شینه پای اکس باکس ، دیشب قرار بود با مامان برم عیادت پدر بزرگ بچه ها ، ابوالفضل رفته بود باشگاه ، وقتی به اهورا گفتم  میای یا می ری خونه بازی گفت نه می خوام برم خونه بازی . اما وقتی متوجه شد که شلوارش کثیفه با ناراحتی گفت نه می خوام بیام خونه باباجون . از غمش دلم گرفت . همون شلوار لک دار رو پوشیدم پاش گفتم حالا چی . خوشجال گفت من می رم خونه بازی بعد بیا دنبالم. 

می رم توی اتاق لباس عوض می کنم حوصله لباس مباس ندارم یکی از مانتوهای اداری رو بر می دارم و بی حوصله می پوشم ، اولین باره که با لباس سرکار می رم بیرون ، اهورا با لبخند بهم می گه مانی چه خوشتیپ شدی ها . نمی دونم از ته دل می گه یا به خاطر اینکه بهش شلوار دارم بپوشه.

نمی دونم چکارش کنم .

بهش می گم بیا با هم حرف بزنیم ، می شینه روبروم ، می گم چرا از شلوارک بدت می یاد . می گه نمی دونم . باید فکر کنم در موردش.

بهش می گم اهورا شبه بیا برو جیش کن  نریزی تو خودت . با تعصب می گه : من شلوارم رو در میارم دمپایی می پوشم چراغ رو روشن می کنم ، می رم توالت ، جبش می کنم تو سوراخ (آناتومی جیش کردن ) 

قبل از عید خرید نکرده بودم ، می خواستم تا آخرین میوه هم خورده بشه بعد خرید کلی انجام شه. 

اولین باره که یک چنین تصمیمی گرفتمه ، اهورا در خچال رو باز می کنه و اندوهناک به مامان می گه ، مامان ببین چیزی نداریم ، یخچال پر خالیه . (یعنی زیادی خالیه)

بعد با خودش می گه : بستنی نداریم ، تعذیه (تغذیه ) برا ی خونه بازی چی ببرم.

و اما ابوالفضل زن حامله رو می بینه که داره درد می کشه ، از ته دل می گه خدا رو شکر دختر نشدم ، حوصله حاملگی رو ندارم . تعجب



.:. ادامه مطلب .:.
:::.. هديه ..:::

۱۳٩۱/۱/٢٠ ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ

10 سال پیش درست همین موقع ها (حالا چند دقیقه بالا و پایین زیاد مهم نیست ، مهم وجود تو پسر ناز و مهربونمه که در کنار منه و خداوند منو لایق مادری اش انتخاب کرده )ابوالفضل به دنیا اومد ، یه پسمل ناز اخمو با چشمای ریز و باز و کنجکاو . با شکمی گرسنه مثل همیشه . چه زیبا بود حس مادری ، و چه غریب بود این حس . خیلی غریب اونقدر که تازه بعد از حدود 6 سال که برای تولد داداش کوچولوت ساعت 5 صبح صورت مهتابی ات رو اون موقع که خواب آب و آینه می دیدی بوسیدم ، راهی بیمارستان شدم ، بعد از یک سری آزمایش ساعت 7 من موندم و یاد تو فقط تو و اشکهایی که خشک نمی شدن . و لعنی که بر خود می فرستادم :چرا حامله شدی ؟ نکنه زیر عمل دووم نیاری نکنه ابوالفضل صبور و کم حرفت تنها بشه . یادم رفته بود مرگ نسخه ای در دست نداره و هر کجا امکان داره اتفاق بیافته ، اونقدر فراموشم شده بود که از یاد بردم دومین اتفاق مهم زندگی ام رو تولد اهورایی که هم گام با تو نفسم شد .

حس مادری خیلی غریبه ، اینکه کسی رو بیش از خودت دوست داشته باشی ، اینکه آینده کسی از آینده و زندگی خودت ارجح تر باشه ، اینکه کسی تا سر حد جنون رو اعصابت رقاصی کنه و تو باز با یه لبخندش مملو بشی از گل و بوسه . اینکه سردرد و دل درد و اسهال کسی بشه صیغه اول قبر و ناله کسی دیگر تا مرز بیچارگی آواره ات کنه .اینها همه غربت مادر رو حکایت می کنه .

من اشتباه کرده ام اگر خیال کردم تو کسی دیگر هستی ، تو از منی فرزند ، تنها چیزی که علم روح و جسم علم امروز و دیروز و فردا می خواهد بر من و ما بقبولاند که نباید تو را مالک باشم ، تو موجودی هستی مستقل ، نباید از تو حتی توقع حتی محبت داشته باشم ، چرا که من برای ارضا حس مادری خود تو را به دنیا آوردم و ...

اما با تمام وجود فریاد می زنم تو مال منی ، تکه ای بزرگ از قلب و روح من که بر حسب اتفاق طبیعت ، در زمانی خاص به بیرون کشانده شد ، با نفس من رشد کرد و سالها کنار من خواهد زیست پس چگونه مال من نخواهد بود . من تو را تا همیشه در دل جای خواهم داد حتی اگر تو بسیار مستقل شوی.  

تولدت هزاران بار مبارک باد روح من ، عشق من ، عمر من


:::.. هديه ..:::

 
۱۳٩۱/۱/٧ ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ

 
۱۳٩۱/۱/٧ ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ

 
۱۳٩٠/۱٢/۳ ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ

 

چند روز پیش با ابوالفضل بر سر درس و مدرسه و بی دقتی ها و بازیگوشی هاش بحثم شد غلیظ. بهش محل نمی دادم و تهدیدش کردم که میام مدرسه و پرونده‌ات رو می ستانم و شخصا به جای وزیر آموزش و پرورش اخراجت می کنم. طفلک باور کرد . 

دلیل این بحث هم بیشتر عوامل جانبی بودند ، دلم نمی خواد کلاسی رو ناتمام بگذاره .باشگاه می ره ، زبان نیز میره درسش رو هم می خونه بازی و تلویزیون رو هم داره ، باز وقت اضافه می یاره . به این دلیل که هر کاری رو فقط مختص همون زمان می دونه . از باشگاه که اومد ورزش تعطیل ، کلاس زبان ، فقط همون ساعت زبان و مدرسه نیز فقط انجام تکالیف . یه جورایی ابوالفضل معنی زندگی رو خیلی خوب فهمیده ، همونطور که من با استرس زیاد هرگز ازش درست لذت نمی برم. و باز مصرم اون هم راه منو پیش ببره .

من و ترس ها و دلنگرانی های افراطی ام برای کودکانم هم دردسر درست می کنم و این همون چیزیه که هرگز نباید اتفاق بیافته . 

در کل ، آقا دپرس و ناراحت به خدا گلایه می کنه ، ای کاش می شد این پدر و مادر رو عوض کنم . ای خدا منو سوسکم کن تا کشته بشم.نیشخند

ابوالفضل در کنار همه خونسردی های رفتاری اش یه خصلت خوب داره ، هر شب باید مطالعه کنه بعد بخوابه ولو اینکه از خستگی در حال بیهوش شدن باشه . 

مدتی بود که می گفت مانی ، چرا دیگه برام کتاب نمی خری من همه کتاب ها رو خوندم ، از کتابفروشی کتاب قصه های پریان جلد زرد رو خرید م کلی کیف کرد.

فردای اون روز از طرف مدرسه یه دست لباس ورزشی و یک کیف هدیه گرفت ، با غرور می گه هیچی هدیه مادرم نیم شه.ماچ

اهورا به مامان جون می گه : اذیتم نکن وگرنه حقت رو می ذارم کف دستت .

بهش می گم چطور حقش رو می ذاری کف دستش ، می گه با چاقو دستش رو می برم تا بره دکتر (طفلی مامان جون حقشه چون داره ازش مراقبت می کنه دیگه)

مامان بهش می گه : بذار صورتت رو بشورم مانی یاس بدش می یاد کثیف باشی

میگه از دست تو می رم روی اپن خودم می اندازم پایین تا راحت بشم . هی مانی یاس بدش می یاد مانی یاس بدش می یاد. 

این روزا هر کلمه ای رو که می دونه بده اما دوست داره تکرار کنه می گذاره پای یه بچه دیگه : مانی ستاره (دوستش ) به خاله (مربی خانه بازی) گفت شنگ ، حالا من موندم شِنگ یعنی چی ، بعد از کلی به دوگوله ها فشار آوردن فهمیدم همون خنگ خودمونه بابا.

چند روز پیش ها توی خونه بازی مسابقه رقص بچه ها رو بنا کرده بودن که طبق معمول اهورا اول شد.

هفته ها گذشتند و اهورا باز شده آقا شیره ، و اینبار با اصرار آگاهانه نمی ذاره موهاشو کوتاه کنیم ، دستش رو می ذاره پشت کمرش : می خوام تا اینجا بلند بشه ، می خوام دختر بشم.

مامان بهش می گه اهورا تو پسری یا دختر می گه دیروز دختر بودم (لباس مانی بینوا رو پوشیده بود) الان پسرم .

باهام تماس گرفته (پسرم باسواده 3 ماهی می شه که  نوشتن اعداد رو کامل یاد گرفته 0-10 هم فارسی و هم انگلیسی  خوندن اعداد رو از روی نوشته از یک سال و هشت ماهگی یاد گرفت ) مانی مادر بزرگ ها شوشگل نیستن (خوشگل) مادربزرگ ها شنگن (خنگن) تعجب

 

 


:::.. هديه ..:::

۱۳٩٠/۱٢/۳ ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ

 

یادش به خیر کلاس دوم (معلمشون ازشون خواسته بود که آرزوهاشون رو بنویسن) پسر من هم فارغ از هر آرزویی فقط به دنبال لذت از لحظه هاشه . 


:::.. هديه ..:::

 
۱۳٩٠/۱٢/۳ ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ

شیر من شِمَن – شیر رو بده من

شیشه رو به دستم می ده- تموووم

شیشه شیرش رو برداشته بودم ، می گفتم چون هی پرتش می کنی اینو و اونور و مدام توی دهنته هاپو بردش

بعد از چند وقت پیداش کرد(قابل دسترس گذاشتمش چون بدون اون شیر کم می خورد) شیشَه پیدا – شیشَه هاپو داد

جورابش رو پوشید و نوک انگشتش پیدا شده. با تعجب می گه پاره

با تلفن حرف می زنه

سلام

من دیوار خط نه ، من کبات خط آره (من روی دیوار خط نمی کشم من توی کتاب خط می کشم)

از توی کتاب ها دارم کتابی رو انتخاب می کنم که براش بخونم : 

من کبات ماشین دوست نه ( کتاب ماشین ها رو دوست ندارم)

من حسنی گرگ دولا دوست (کتاب حسنی و گرگ ناقلا رو دوست دارم)

عزیز تونه (عزیز خونه است؟)

گِلِن ، گِلِن ،گِلِن (این موزیک اتمام بود)

اینها رو روی برگه نوشته بودم . مثل همیشه برای اینکه یادم نره یادداشت می کنم و بعد از قرنی توی بلاگشون قرار می دم 

 



.:. ادامه مطلب .:.
:::.. هديه ..:::

۱۳٩٠/۱۱/۱٥ ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ

دیشب بین کتاب هایم به طور اتفاقی برگه ای پیدا کردم ، برگه ای که درست مثل صفحات گذشته وبلاگ ها مون به سالها پیش برگشتمان می ده و کلمات و کارهای از یاد رفته رو از پس توهای خاطرات محو شده بیرون می کشه ، گاه غرق شوقمان می کنه و گاه اسیر تفکر . 

با مداد نوشته بودم ، اما آنقدر پررنگ قلم رو بر کاغذ فشرده بودم که تا امروز پس از 8-9 سال باز بوی تازگی می داد . دلم برای لبخند های گاه و بیگاه پسرکم پر کشید .

روز شنبه 1381/9/2 (اولین شب قدر) اولین دندان سمت راست ردیف پایین ابوالفضل رویید. دندان دوم حدود 3 هفته بعد روئید.

سه شنبه 19 شهریور 1381 ختنه شد و یک هفته بعد شروع به غلط زدن و به مرور تا دو هفته بعد از این تاریخ شروع به سینه سر کرد.

1381/10/8 چهار دست و پا حرکت کرد حدود یک هفته بعد سر پا ایستاد و  با کمک راه می رفت و به دیوار می ایستاد.

از 20 دی ماه کلمات آگا و (وَوَ) به معنای پدر را تکرار می کرد. از اول بهمن معنی ( چیزی را به من بده ) را فهمید. از 10 دی ماه معنی خداحافظ (واکنش به جدا شدن از افراد خانواده ، اگه یادم باشه اولین بار مامان جون قصد رفتن کردن و با کلمه خداحافظ ابوالفضل شروع به گریه کرد) را کاملاً فهمید  .

14 اردیبهشت 82 اولین قدم ها را بر داشت .

اواسط شهریور ماه 82 به طور کامل از پله فلزی حیاط به پشت بام بالا رفت (تا اخرین پله و بدون کمک ، مرده بودم از ترس وقتی دیدم توی خونه نیست و بعد صدای شادی اش از بالای پله ها می آمد)

اینها نوشته های سالها پیش بود . نوشته هایی که هر خطش ده ها خاطره ی کمرنک را برایم روشن کرد . 

دوستت دارم پسر کوچولوی نازم.


:::.. هديه ..:::